|
|
|
|
|
۱۳۸٩/۱٠/٢٢
مشتی بر دیوار می کوبم. دیوار حالش خوب است و مشت های من هم ...! تنها لحظه ای پشه ای به لغزش افتاد و پس از چندی دوباره خاموش شد! مشتی دیگر بر دیوار... دیوار حالش خوب است تنها آن پشه بدون اعتنایی سر بر دیوار دیگری نهاد ! و این بود همه ی زندگی ....
پگاه...
نوشته شده در ساعت ۱۱:٠٩ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸٩/٥/٢٠ شوخی بامزه . . .
شوخی بی مزه ای بود که با ته مانده ی اشک هایم ، شور شد ! پنجره باز می کرد من را به آغوش گرفته شده ام در همین زندگی ِ به اصطلاح کسالت آور ! من خسته تر از توضیح دادن های مکرر و بی فایده ام ! تا همین جا بگویم که همین جا هستم که باید باشم ! نه عقب تر و نه جلوتر . . . مگر این که این نگین هایی که روی انگشتم از خوشحالی می رقصند، دست از حرکت بر ندارند و با آهنگ عشق تو سر پا بایستند . . . پگاه ...
نوشته شده در ساعت ٩:۳٤ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸٩/۳/٢٦ کابوس
بغل میگیرند مرا خاکستری هایی که ته مانده احساسی خاکستری ست ! مرا اشتباه میگیرند با آغوش مردی که هرگز نخوابیده ، بیدار می ماند ! دوش اشک های بی نمک و حوله ی خوابیده در اقیانوسم ... و این تمام خوابیده هایم بود با این همه رویا ، در کابوس یک پک زدن به زندگی تو گیر افتاده ام !
پگاه...
نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٦ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸٩/۱/٢٩ ره گذر ... من حالم خوب نیست ، خمیده تر از عابران کنار دستت ! که گه گاهی از تو می پرسم ساعت چند است ولی تو نمی پرسی حالت خوب نیست !؟ و از کنارم می گذری ! سُر می خورم و زمین می خورد مرا ... سری عقب بر می گردانی ، نگاه آشنایی می کنی ، سیگارت را یک پُک می زنی و به راه خودت ادامه میدهی و این همه ی آن راه بود!
پگاه ...
نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٩ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ از دور نگاه کن از همین نگاه کن ! از حجم کروی چشم هایی که مانند کره ی زمین همیشه در حال گردش به دور خودش بوده تا شاید روزی یا شبی دوباره پلک روی هم بگذارد و فردایی دیگر .... از همین جا نگاه کن ! از قدم هایی که در اضطراب قدمی دیگر آسفالت خیابان ها را می خورد زمین ! و از نو می ایستد ... از همین جا نگاه کن! از لا به لای پیچش موهای روشن ِ بیرون از روسری و ایمان خاکستری ِ همین دختر . . . از همان جایی که ایستادی نگاه کن ! به همان یک متر و هفتاد و سه سانت که با پریدن هایش سعی داشت سرش را به داربست بکوبد تا سر بلند کند و بگوید او هم بزرگ شده ... درست از همان جایی که ایستادی نگاه کن ، نه یک قدم به عقب و نه به جلو ... به خیسی همیشگی نگاه، نگاه کن ... به سختی قدم گذاشتن بروی موزاییک های زرد رنگ نگاه کن! و گاهی صدای گرفته ی شبانه ها ... کاش هرگز به صبح نرسیم ...
پگاه ...
نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۳ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸۸/۱٠/٢٢ ارتفاع حسی شبیه سقوط ، من را پایبند این ارتفاع کرده است ! دوست دارم شب ها کمی بیشتر بخوابی و کابوس پرت شدن را از ذهن بالشتم- که شب ها حجم سرم را می پوشاند- خلاص کنی ... دوست دارم گاهی چشم هایت را ببیندی و با من نگاه کنی . گاهی دست هایت را محکم روی گوش هایت بگذاری و با من بشنوی ! دوست دارم گاهی من را بشنوی ، هرز گاهی من را ببینی ... این همه چیز است ! این حوالی همه چیزش پر از چیزهایی ست که من و تو هیچ چیزش را نداشتیم و فقط یک چیزش بودیم و آن هم همان یک چیز...! تو نمی دانی این یک چیز ، چیست و من نمی دانم این همه چیز ، چیست و این بس است برای اینکه من و تو فقط باشیم ... من پشت به این ارتفاع ایستاده ام و پاهایم خیلی سست بروی زمین ... چشم هایم را بسته ام و دست هایم را در دست تو قلاب کرده ام ! زندگی یعنی پایبند این ارتفاع بودن ... پگاه ...
نوشته شده در ساعت ٩:٠٠ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸۸/٩/٢٩ خواب اما همین گوشه خوابیده بودم و خودم را خواب می دیدم ! کنج دیوار ایستاده بودی و رویای من را اندازه میگرفتی به کوتاهی همان یک متر و هفتاد و سه سانت یا شاید مچاله تر چرا که هوا سرد بود ! به سمت جایی که همیشه فاصله بین ما بود ، حرکت کن ! چیزی از این بغض خاموش کم نمیشود ، تنها صدای نور لامپی در اتاق مرا نوازش میدهد که گرمایش را دوست دارم ! می دانم... یک نفر هر شب بین من و تو راه میرود که زمین خورده ی همین رویاهاست که ظاهرا آدم خوبی ست . هر شب صد ننو بین خواب من و تو می چیند و گوشه ای می نشیند و سیگاری بر لب دود میکند و شعری می نویسد و فردا شب به همین ترتیب... تنها یک نفر باید من را دوست بدارد که نیست ...
پگاه... به ساعت نگاه می کنم حدود سه نصف شب است چشم می بندم تا مباد که چشمانت را از یاد برده باشم « حسین پناهی » من عشق را دوست دارم ولی از تنهایی می ترسم ....
نوشته شده در ساعت ٦:۳۸ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸۸/۸/۱٧ نا مشروع ...
این کار و جز یک نفر هیج کس نشینیده و من این جا گذاشتمش ... نمی دونم بعد از این یک سال کار ننوشتن شاید کار خیلی خوبی نباشه اما همین که یه انگیزه پیدا شد و من دوباره نوشتن برای خودم خیلی خوب بود ... را مفعولی تو این کارم زیاد حذف کردم ... آگاهانه بود ...یعنی فکر کردم خیلی بد هم نیست ...
برق رفته است و به دنبالش او ، تاریکی می خورد من را به زو ↓ دیه ی این عشق ِ سنگین بر دوشم در این باریکه ی تو در تو ! برق رفته است و سایه ی تنش ، در این سلول ِ سرد ِ آهنی ام ! برهنه با لباسش می خوابیدم ، بو می کردم مرد ِ آهنی ام ! روی این کاناپه می خوابیدی ، در می آوردم خستگی از تنت ! خسته از عادت هم آغوشی ام ، یک حصار دور تا دور زنت ! می چرخی در بستر ِ بدخوابم ، حسی زنانه با دست هایی زمخت ! خوابت، دیدن ِ چند زن ِ لخت ، فکرهایی که شب هایم را می پخت ! فنجان ِ لب پریده ی صبح ، عادت ِ استحمام ِ هر روزت ! خرد شدن ِ غرور ِ هر روزم ، پرت شدن از پشت ِ بام ِ هر روزت ! لب های ترک خورده ی زندگی، ، زنی در این سلول ِ آهنی ! می چکد خون از فرق سرش ، انفجار ِ دولول ِ آهنی ! برق رفته است و به دنبالش هر دو .... پگاه ...
نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٦ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸۸/٧/٢٢ عامل زنده بودنم ... کف دست هایم را نگاه می کنم ! پر از خطوطی ست که هر ثانیه به تو ختم میشدند ... پر از سرنوشتی ست که به سرنوشت ِ تو گره خورده بودند و حال هر روز این خطوط کم رنگ و کم رنگ تر میشوند ! تو را در مشت هایم می گرفتم، تو را به دیوار می کوبیدم سرگیجه هایت را واگیردار میکردم و عامل دردهایت میشدم تا شاید تو آغوشت را برایم باز می کردی تا تسکینت دهم ... هوس دود میکردی ، خودم را جانشینش کردم تا شاید گاهی هوای من را ... قهوه ی تلخ را میخوردم ، در خطوط سرنوشتم دست می بردم ، فنجان را برمی گرداندم و تو را نیت میکردم تا شاید تو را به خودم گره می زدم ! حالا از آن روز از هر چه فالگیر است متنفرم ! تو را در چشمانم حل میکردم تا فقط خواب تو رویای شب هایم باشد ولی صبح دوباره با گریه هایم بالا می آوردمت چرا که شریک شبهایت نبودم ... از آن وقت ها خیلی ست می گذرد اما هنوز شب ها اشک می ریزم تا داغی تنت را بر روی گونه های حس کنم و اهسته پلک هایم را می بندم و دوباره شبی دیگر ... دیگر هیچ کس نمی تواند این شب ها و خلوت من و تو را بهم بزند و همین برای آرامش روح من و تو بس است ... می توانیم شب ها به بهانه ی ترافیک بدون دقدقه ی سوختن ِ بنزین ، رویای یکدیگر را بسوزانیم و بعدش در آخر ماه احساسمان را ... حال با خیال ِ راحت جای هوس ، سیگارت را دود کن ...
پگاه ...
نوشته شده در ساعت ۸:۱٢ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸۸/٦/٧ تولد پنج سالگی امانت عشق ... این که من تولد ِ امانت عشق و فراموش کردم که 24 مرداد بود چیز زیاد عجیبی نیست !!! چون خیلی وقت که حتی دیگه خودمم یادم نمی آد ....فقط می دونم پنج سال گذشت... و فقط بدون : من نمی بخشم اگه جای پات بی جای پام روی جایی حک بشه ... ( حسین پناهی )
نوشته شده در ساعت ٩:٢٠ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸۸/٥/۱٩ هنوز نفس زنگیمو میکشه ... من هنوز زنده ام ! نفس می کشد زندگی مرا و من نفس را ...هنوز سر پام و می شاشم ! به جای حضور ِ تو کنار قامت ِ زندگی عکس می گیرم با کیفیت هر چه بیشتر، بهتر ! ازبالا که می بینی پوست تنم مثل دست های سوسک شده است و ازروبه رو شبیه کل دختران ِ به اصلاح ترشیده ! هر چی که باشد تو نیستی و این هیچ چیز را درست نمیکند ! اشک نمیریزم ، نمی خندم فقط ماتم بروی خودم به جای حضور ِ تو در جواره این هم آغوشی ِ سخت حتی بالشت به کار من نمی آید و فقط ماتم بروی خودم ... به روی خودت نیار این تازه آخرش است باز هم راهی نمانده تا با تو من و تو ، باز هم تو باشیم و آنقدر خوب که فقط خودت بدانی که خوبی و بس ! این حوالی همه چیزش پر از چیزهایی ست که من و تو هیچ چیزش را نداشتیم و فقط یک چیزش بودیم و آن هم همان یک چیز...! تو نمی دانی این یک چیز ، چیست و من نمی دانم این همه چیز ، چیست و این بس است برای اینکه من و تو فقط باشیم به جز ... من هنوز زنده ام این را می بینم جلوی این همه آینه به دیوار تیکه داده شده ! هنوز دوست دارم نفس زندگی ِ مرا با همه ی بی چیز هایش ، بکشد تا شاید من بازدمی ... فقط تو نیستی ... هر چی که باشد تو نیستی و این هیچ چیز را درست نمیکند!!!
پگاه...
نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٢ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸۸/٢/٢٩ تولد 21 سالگی
هنوز تهران بزرگتر میشه و من همراه با این آلودگی ها همچنان غرق خودم میشم بدون این که دودی شم !هنوز هم همون قدر آرایش می کنم نه کمتر نه بیشتر ! هنوز هم رنگ موهام قهوه ای روشن تر است !هنوز هم لاستیکیم تو بغل ِ فامیل بو میده! هنوز هم عقلم همون قدر میرسه که می دونی!هنوز هم با احساسم چوب خط ِ زندگی و می ندازی شاید 30 ام به 30 ام ادری بهشت زودتر برسه ! نه دیگه می خوام سنم به پای بزرگی ِ تو برسه ، نه دیگه همدم ِ اردی بهشتی میخوام و نه اینکه فرشته بشی روی شونه ی چپم! همه ی این ها رو دارم و همه ی این ها در تو خلاصه میشه ! حالا نوبت به این رسیده که شمع های روی کیک فوت کنند زندگیمو ... همه چی و سپردم دست ِ کیک شکلاتیم! بلکه زندگیم امسال طعم ِ کیک ِ شکلاتیمو بگیره ... خدا رو چی دیدی؟! با تو همه چی امکان پذیره ... بریدن ِ تیکه های این کیکم دست های تو رو میبُره شاید این جوری سهمی از امسالم ، تو باشی ... شاید انقدر سوزش ِ این بریدن زیاد باشه که دلم و خوش کنم که سال ِ دیگه هم تیکه های کیکم دست های تو ر ُ می بُره ... به هم نخند! من همیشه عادت دارم تولدم و برای خودم زودتر بگیرم چون همیشه از این میترسم که از این همه روز، به روز ِ تولدم نرسم که به خودم تبریک و به این دنیا تسلیت بگم که من هنوز هستم ! دیگه از اصل ِ شوق تولدهام خیلی فاصله گرفتم ، فقط شوق روزهای زندگیم تو شدی حالا چه فرقی میکنه چند شمع من و فوت کنن چون من و تو گردبادها ر ُ هم فوت می کنیم چه برسه به 20 تا شمع ِ روی کیک ِ شکلاتی ِ من ! پگاه... از تمام کسانی که تولد ِ من یادشون بود ، یادشون بود و سکوت کردند و یادشون رفت که نباید سکوت کنند و کسانی که اصلا نمی دانستند که من دلهره ی این بزرگ شدن ها رو در این روز دارم کمال ِ تشکر و دارم !
نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٩ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸۸/۱/۱٤
این که این جا نباید بیشتر از این خالی بماند اصلا انگیزه ی نوشتن ِ من نیست ...
کنار بعدظهر ِ تو خاطراتم به راه افتادند، در ته عینکی که جز شب چیزی را نمی بوسید ! پیچش موهایی که سر گرم دست هایم بود ، مخصوصا خالی شدم از شانه ام / و تو ریختی در من تمام خستگی ات و حالا من خسته تر از فرار از خانه ام ... ! کنار بعد ظهر ِ تو خاطراتم به راه افتادند ! یک چیزی بپرس ... سکوتت را دوست دارم و سکوت را بیزار ترم از سوال های بی زبانت !یک چیزی بگو من جوابی نیست که داشته باشم و ندهم ! قول می دهم از همه ی حقیقت فقط و فقط حادثه ی قرار ِ دویدن ها و داد زدن هایم را بگویم و اگر وقتی ماند آهنگی گوش دهی ... کنار بعدظهر تو تمام اتفاق ها نیوفتاد و فقط قرارش ماند و همه ی حقیقت همین بود و تنها شب ریخت تمام خودش را در ما ...
نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٠ ب.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸٧/۱۱/٢٠ من و تو .. «کِرم »
حوصله ام دارد از زیر ِ شعله های تو سر می رود ! بپیچ خود را دور ِ گردنم من این خفگی را از مار افعی که در آستینم پرورش داده ام ، بیشتر دوست دارم و تو را از مار ِ افعی ! این راهش نیست که عبور نمی کنی از زیر ِ گذرگاه ِ کمر من که حالا برای تو روی برگشته است ...برگرد حالا که هیچ چیزی سر جای خودش نیست، برگرد این تنها راهش است! رفتن ، خوردن ، کشیدن ، بریدن ، ریختن،چرخیدن،خوابیدن ، شکستن ، مُردن ، بُردن ، شستن، آوردن ، ماندن ...تنها راه ِ این همه افعال ِ کار کُشته بودی جز این ها من بر روی تصویر ِ تو مات می مانم! همیشه بی قرار روی آسفالت ها به دنبال ِ یک چیزی بودی که زیر ِ پاهایت له میشدند، همیشه جا پای آدم می ذاشتی ، دریغ از این که تو آدم نبودی ، نه ! حوا هم نبودی ! هوا بودی برای جانور هایی که گویی .. آخ باز هم زیر ِ پاهایت را ... خم می شوی ، من راهش را می دانم و از زیر گذرگاه ِ تو عبور خواهم کرد . حالا من جیغ می ... شینی روبه روی من ، خیلی آرامی ... و من مثل مرغ سر کنده به دنبال ِ قتل ِ عام ِ کرم هایی هستم که به جای هزاران مورچه زیر ِ پاهای تو له میشدند ! غافل گیرت کردم !!! عینکت را بر می داری، بر روی شیشه هایش فوت می کنی ! نه مشکل از چشم هایت نیست مشکل ِ از احساست بود که همیشه عقل داشتی !!!
پگاه ...
«آپولون در تاکسی تهران»
صدای آقایی از صندلی عقبی گفت: «خانم می شه یه لحظه روزنامه تونو ببینم؟» خودش را که ندیدم یا دست هایش را. صدایش هم حالتی نداشت؛ غمگین نبود تا بشود درباره اش یک داستان تراژیک نوشت که مثلا آگهی ترحیم یک عشق قدیمی را دیده. خوشحال نبود تا بشود یک داستان کمدی سر هم کرد که یک آدم دهاتی ندیدبدید برنده ی یک ماشین گرانقیمت در قرعه کشی فلان بانک شده. یا ترسیده تا بشود طرح یک داستان ترسناک را ریخت که مثلا خبر فرار یک قاتل زنجیره ای دیوانه را که تشنه ی خونش است دیده. یا هیجان زده که بتواند سوژه ی یک داستان پلیسی باشد که مثلا سارق حرفه ای را که سال ها در تعقیب او بوده به عنوان نامزد انتخاباتی فلان حزب دیده یا بی تفاوت تا سوژه ی یک داستان فلسفی بشود که در آن یک مرد تنها فقط تاکسی عوض می کند و نمی خواهد به جایی برسد و محض تفریح گاهی به آگهی های ترحیم روزنامه ها می خندد. یا عصبانی تا بشود یک داستان سیاسی نوشت که مثلا یک دانشجوی اخراجی خبر بازداشت دوستانش را دیده. یا بی حوصله تا یک داستان اجتماعی بشود و ۲۴ ساعت زندگی خسته کننده ی یک مرد عیالوار را در تهران و دود و ترافیک نشان بدهد… روزنامه را پس داد و گفت: «مرسی خانم» خودش را که ندیدم. صدایش هم…
آناهیتا اوستایی
و اعلام ِ ورود زهره دارابی به عرصه ی وبلاگ نویسان :
نوشته شده در ساعت ۱۱:۱٢ ق.ظ توسط پگاه و شهرزاد ۱۳۸٧/٩/٢٩
بعضی ها فکر می کنن من کم آوردم ! حالاچه آدم ِ مهمی شدم که باعث ِ فکر کردن ِ دیگرانم ... اما چند وقت ِ فقط دوست دارم فکر کنم به جای این که بنویسم ! فکر به این که چه طوری باید خواننده ی کار هام ُ توجیح می کنم که من دوست دارم این جوری بنویسم ! به این که من آزادم که هر جوری که می خوام بنویسم ... اما این جوری نمیشه جواب داد باید قانع کننده باشه به قول ِ جمله ای که در مجله ی غزل ِ پیشرو خوندم « تا کی قالب های سنتی توان ِ دگردیسی و مقاومت در برابر فرم های نامتعارف را خواهند داشت ؟! تا کی ...» وقتی توی سر ِ من فقط تصویر ِ ، وقتی کار های من فقط تصویر هایی که توی ذهنم باهاشون درگیرم و دوست دارم فقط روی صفحه ی مانیتور خالی بشن چرا باید به وزن گیر بدم ؟! وزن انقدر فکر ِ من و مشغول می کنه که از همه ی فکر های که تو سرم هست جا می مونم و قدرت ِ نوشتم ُ از دست میدم ! فکر کنم من قدرت ِ نوشتن روی وزن و در یکی از کار هام نشون دادم شاید فقط یکی ، دو جا یه ایراد ِ کوچولو داشته باشه اما من با همون تصویر ها روی وزن نوشتم دوباره این کار و می نویسم این جا که یاد آوری بشه ، یک موضوع ساده اما تصویر ِ همیشگی ِ کار های من :
وقتی حواس ِ شما اینجا نبود ، توی همین شهر اتفاق افتادم ! با شماها که نسبتی ندارم ، وقتی حواس ِ شما اینجا نبود ، همراه ِ باد وحشی فوت می شدم ! آستین ِ کوچه ها رُ می کشیدم ، تا وقتی که بشم شبیه ِ خودم ! از خواب ِ هفتم ِ تو پرت می شدم ، به کوچه ای که هر شبش ساکت بود ! با جارویی که قد ِ برج ها نبود ، آدمی که عمری مثل ِ ماکت بود ! وقتی حواس ِ شما اینجا نبود ، جاروی من خواب ِِ زباله می دید! با چراغ هایی که همیشه دورن، لباس نارنجی به تن می پوشید ! دیگه زمین جاذبه ای نداره ، خیابونا هی تنگ و تنگ تر میشن ! شبیه ِ سرنوشتی که تو طرحه، پاک میشه خاطره ش توی ذهن ِ من! از خواب ِ هفتم ِ تو پرت می شدم ، به کوچه ای که هر شبش ساکت بود ! با جارویی که قد ِ برج ها نبود ، آدمی که عمری مثل ِ ماکت بود !
پگاه ...
حالا بعد از چند ماهی که ذهنم همش درگیر بود یک کار ِ افتضاح نوشتم ... نمی خواستم این جا بیشتر از این خالی بمونه :
شبیه خوابی که از سرم افتاده ! صدای گریه از حس ِ ترم افتاده ! صدای مردی که بساز وهی بسوز ! صدای زنی که " زنده ای تو هنوز "! که فلش خورده زندگی به عقبگرد ! و از همان راهی که آمدی برگرد ! درست وسط ِ لحظه ی بی مفهوم ِ عشق! از سرم افتاد چادر ِ معصوم ِ عشق ! که قلب ِ تو می زند در سینه بکوب ! که پشت در هیچ کس« جزچند تکه چوب»↓ انتظار / می کشیدن تو را عقربه ها ! سایه ی سیاه ِ زنی روی لبه ها ↓ ی ِ پنجره ای که باز و بسته می شد ! نفس هایی که ازکشیدن خسته می شد ! باز دست هایی که بوی دست های دیگر ... که این خیانت نیست یک سوژه ی بهتر ...
پگاه ...
|
MANENGERS :
PEGAH & SHAHRZAD