۱۳۸۸/۱۱/۱۳

از دور نگاه کن

از همین نگاه کن ! از حجم کروی چشم هایی که مانند کره ی زمین همیشه در حال گردش به دور خودش بوده تا شاید روزی یا شبی دوباره پلک روی هم بگذارد و فردایی دیگر ....

از همین جا نگاه کن ! از قدم هایی که در اضطراب قدمی دیگر آسفالت خیابان ها را می خورد زمین ! و از نو می ایستد ...

از همین جا نگاه کن! از لا به لای پیچش موهای روشن ِ بیرون از روسری و ایمان خاکستری ِ همین دختر . . .

از همان جایی که ایستادی نگاه کن ! به همان یک متر و هفتاد و سه سانت که با پریدن هایش سعی داشت سرش را به داربست بکوبد تا سر بلند کند و بگوید او هم بزرگ شده ...

درست از همان جایی که ایستادی نگاه کن ، نه یک قدم به عقب و نه به جلو ... به خیسی همیشگی نگاه، نگاه کن ... به سختی قدم گذاشتن بروی موزاییک های زرد رنگ نگاه کن!

و گاهی صدای گرفته ی شبانه ها ...

کاش هرگز به صبح نرسیم ...

 

پگاه ...

پگاه و شهرزاد

نظرات        link  

______________________________     

۱۳۸۸/۱٠/٢٢

ارتفاع

حسی  شبیه سقوط ، من را پایبند این ارتفاع کرده است ! دوست دارم شب ها کمی بیشتر بخوابی و کابوس پرت شدن را از ذهن بالشتم- که شب ها حجم سرم را می پوشاند-  خلاص کنی ...

دوست دارم گاهی چشم هایت را ببیندی و با من نگاه کنی . گاهی دست هایت را محکم روی گوش هایت بگذاری و با من بشنوی ! دوست دارم گاهی من را بشنوی ، هرز گاهی من را ببینی ... این همه چیز است !

این حوالی همه چیزش پر از چیزهایی ست که من و تو هیچ چیزش را نداشتیم و فقط یک چیزش بودیم و آن هم همان یک چیز...! تو نمی دانی این یک چیز ، چیست و من نمی دانم این همه چیز ، چیست و این بس است برای اینکه من و تو فقط باشیم ...

من پشت به این ارتفاع ایستاده ام و پاهایم خیلی سست بروی زمین ... چشم هایم را بسته ام و دست هایم را  در دست تو قلاب کرده ام !

زندگی یعنی پایبند این ارتفاع بودن ...

پگاه ...

پگاه و شهرزاد

نظرات        link  

______________________________